دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 74 of 203

دُرّ مکنون — Page 74

۷۴ i چون جہان است بے ثبات قرآن دل منه بر حیات روز دو چار خوش دلم هر کی که با یارم در بزندان کنند صد بارم خوشتر از ہر دو عالم است آنجا که بهجانان بود سر و سودا کے سرانہ یار مهرور هیچم کا فرم گیر زیاره پیچ آزمودم ہزار بار از پیش ہے تو تلخ است زندگانی خویش آزمودم ہزار بار اے یار ہے تو ناید مرا شکیب قرار د میدم سوزم از جدائی دوست ہر دم چشم من بجانب اوست از مرون سن نہ جائے رنج و عنات آزمودم بقار من بقا است هر که دور افتاده از وطن ماست مایل ملک خود بهیجان و تن ماست چون سواد وطن نظر آید دیده را نور و نز بهت افزاید گروه دان و نواح آن دل زند موجها بخوشحالی شکر گوید بحضرت عالی عشق دارد بیشتر بدان تسلیم که در ان زاد و مانده است قدیم دران لیکن این عشق است پوشیدہ ہم زبانش بنیان و نادیده چون فتد دور ناگهانی ان بوم اندران وقت میشود معلوم ساعتے اوفتاد چون بیوش شد معطل دو دیده و دان گوش گفت حق آنکه اہل دین باشد هر دهم از بهر و خزرین باشد یم دارد که تا بروز جزا نفتقد دور از منعت امر رضا دل و جانم فدائے صورت دوست جان من دلبر و دلم هم اوست همه در عشق او نهان شد ام آنچه ناید بو هم آن شده ام