دُرّ مکنون — Page 73
نظرے کن کجائی ان تاوان یار در خانه تو گرد جهان در غمش زار زار میگریم ہمچو ابر بہار مے گریم هیم در دے بتر از در و بود گرچه صبر از شعار مرد بود خوش بو د سیر باغ وقت بیان خوشتر از صد بهار دیدن باید اے بسا عقده که سخت نمود غزم کردیم وناگهان بخشود نروم ز آستان سلطانی اگر قبولم کنی و گر رانی نه آب ده میوه دار را شتاب بیشتر آیدش نمرزان آب چون درختی بود بلید و بهتر نے گل آن نہ سایہ و نه نمر این درخت خبیث را نگذار گر بخواهی سلامت گلزاره ہر کیسے مایه دارد و پایه سرما نزد ما است سرمایه در ره عاشقے چو مردن نیست عاشقانها وجود خود گنهیست راضیم ہر چہ نے پسند دیار عاشقانه ابگرم وسره د چنار معجزہ پیغمی د اصلی اللہ علیہ سلم رو این کسے دیده است کز یک جام آب نوشند خو بہائے عظام ذات سمون و چند افتاد است و از حدود و قیود آزاد است تانه نور دلت نظر آید از ضلال اپنے ننه باید لیک گفتم شباہت سفلی یا تو چون عاقلی که چون طفله زین پستم تاب هجر باز نماند دل زدستم شد و قرار نماند