دُرّ مکنون — Page 159
109 مے کشانید بر دلش هنوز میشود رسته از فریب و غرور کا فرے کے شود در آن اصل و من سوزن است و جسم ابل جهد و کوشش کجا شود آسان ہم تو تا بتور دانسان مہر روئے تو ہوش من برده دل من تیر غمزه است خورده ایکه غم از نگاه برداری سوئیم افگن نفر ز غمخواری ذکر غیر مذاہب فرخش سوئے دوستی خواند گر فہمیش نیاید اورداند این همان مردمان نامردم هرزه کردند را و خود را گم هندوان رام را خدا گویند هم از نارائن این سوس جو نید هم بایشر نند این تهمت نیز بر کشن اینچنین تهمت چند بر خود نهید تہمت دین چیست کفران گر است دین بهینه آن بیهودان خارج از ایمان بر عزیرا نهند این بهستان چون نظر مے کنیم بعیسائی نیز وارد چنین برسوائی ر آن مسیحا که بود نمیبر نیست خالی جهان زخوب بیشتر لیکن آن صورت چیز دگر هر که آن زنده را ہمے واند مردگان را چرا حسدا خواند ہر کہ مخلوق است و هم خانی حیف باشد که خالقش خوانی چون بدین دگر نظر کنند همه تکذیب یکدگر یکنند