دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 138 of 203

دُرّ مکنون — Page 138

ایز دش در همه علوم افزود بر جانش صدا صلوة و درود همه بودند سابقان شرکت با میدان جنگ و جان برکف سر خود باختند از پے یار خون خود ریختند از نگار جنگ شان نے برسے دنیا بود نے بنا موس ونگ پہنچا بود همه جنگ از برای حق کردند ابتغار رضائے حق کردند عشق دلبر جو بو د قسمت ما رفته رفت در سید نوبت ما چون پر از جام عشق او بشویم کوس دخلت زنیم و هم بردیم رفتنی است این مقام فنا دل نه بندی درین پس پنج سرا گل فرور یزد از خندان اهل خار را خود چه پایه ست و محل مناجات ہے تو پر ازن دو شهر ستم هر چه گویند زان بشر ستم نی زبانم بو فق حکم روان نه دودش هم موافق فرمان تیرگی ہائے نفس خود کا محم زہر امیخت است در جامم آنکه از کوچه تو بند درخت هیچ غیرت نیابد آن بدبخت ہمہ عزت بدرگہ مولی است هرچه مرضی او همان اولی است تو کریمی و شاه بنده نواز سے پذیری اگر کس آید باز تا بخشی به بندگان بین شایان بدرگهت بزمین فضل تو همره است مردم را ریخت تو گرفت عالم را