دُرّ مکنون — Page 67
46 بینیم است آنکه در ریش خطرات خون دارد کسیکه خوشش نیست تن نهادم بنابر ہر کوئے بر امید جمال گل روئے از برائے نگار ما سرخ خویش عیب کس بر شمردن آن عیب عیب داند کیسے کہ داند عیب آخر این تربات را بگذار ران ناید بهیچ راه بکار راستی پیشه باشم صد و شما تا بعد دو سیان شوی بشمار گرچه رسوا بچشم تو باشد پیش آن یار قدر او باشد در دمے آبها روان بکند آنچه ناید بو هم آن بکند پرده گھر ہی به بین ضلال چشم گوش است باز و باز انجال آنکه باشد خدا نگهبانش نیست خون زجور خلقا شش نام ماند بیا بخوبی خویش تاج شاہی سخرقه در ولیش واجب آمد امیر و سلطانرا که بتونید مرد یزدان را چون بدینے بود چنین کینے ہست از آسمان چنین دینے ما در بین بیشه صفدریم و جوان کسی نیاید با در این میدان خوک سنگ هم نان بستنی است بایدت این دو نجس در خودت اینکه کردند بر تو خوک حرام یا سنگ آمد بلید در احکام خوک بیشرم و نجیب باشد بر پلیدی بدل خدا باشد نفس غافل زخانه و وطنت برنو پوشید راه آمدنت پوش بگذار و بازی هوش بد گوش بر بند و با زرگوش بدار ہم تارتت