دُرّ مکنون — Page 68
رفت از خاطر تو آن بهننزل که از ان آمدی درین محفل است دنیا بصورت شجرے با با فصان او چو بار و برسی دنیا چون شمرسخت گشت شیرین تر است گرد و تعلق بشجر خام بر شاخ سخت آویزد چون شود پخته فرو ریزد از برون در جهان مگر جا بنشست در بارگاه جانانش شب چو آید بسوئے بہتر خواب زار نالد بدیدہ پر آب نیم شب چشم او چو بگشاید دلبرے بے سہال یا د آید شادی اینجیان باد است که دل اندر زخارف خانی است سوئے آن یار یون شود در با سرد گردد بر آدمی همه ناز یار پدر و مادر است راه بشر مر خدا را نه ما در و نه پدر اندرین حضرت رفیع و بلند نیست جز عجز و انکسار سپند بخدانی چه کار انسان را عاجز و سیلیس و پریشان را سکیں گر ترا مغز جان بود در پوست بهر اغیار نشکنی دل دوست دوست آنکه جان داد و رزق روزهای صدور لطف خویش بر تو کشاد جانب او چرا نداری پاس مائے بر این وفا و عقل و قیاس جز غم این مخور غم دیگه چون خبر نیست از دم دیگر نیست این از نشان عاشق زار که بر سر ز طعنه اغیار از عاقبت یا بد آنکه میجوید مرد باید که بر زمان پوید عاقبت یا بد آنکه میجوید چون بدنبال مقبلان پوید