دُرّ مکنون — Page 65
40 رزق بها رزق هم در شتاب از انگرگن دیر نی زید بے آب م روز و شب جهد و گوشه باید تا بدلدار راه بکت جهد بکشید بگذر دگرم و سرد این دنیا جهد در دین کن نے خجسته لقا فکر دنیا بیان کند نامرد جان کند روز و شب این هم بود ناگهان میرود بنا ہنگام کار ابتر بماند و نان خام کار دینا چو میز نداره دین بر چنین کار و بار صدرافرین لاجرم مرد عارف و کامل تنهد بر بمعاش دنیا دل بہر دنیا نباشدش غم و سوز می بود چون مسافران در روز بگذارند زمان عم نشاط کہ نہ جائے تنعم است رباط گر کسے را خدا و به توفیق بر جهد زین چه عقیق و چه عمیق رو بمالد بزرگیش بر خاک جامه دل کند ز صد جا چاک کوشد از جان که بر جدید از چاه پشت پا برزند منصب و جاه دولت تست ذکر عز و جل نے عمارات بالغ و کاخ ومحل گر ترا از گنه رسد در دی رودھائے بخواه از مردے لب مفید مقام مردان که به نبیند رحم یزدان را اوفتاده بخاک کوچه یار دور از خان وبان پیئے ولد آ کے زیر ہوش نے زیا خبر در سر داستان پنجاکر ہے پاک دل باش در دره آن با تا د سندت مقام برا فلاک در پایادی کجا بیپاک دیسی نرسی گرچه تا پلاک رسمی ا