دُرّ مکنون — Page 64
از در حق شخص دیگر آمد خال در حق دیگر است پیچ و خیال این تخالف شد است از نسبت نظری کن ز دانش و فنت هر که از نسبت است بیخبری نسبتی دارد آن نبی بخری همچنین اعتدال و وسط تیان با شد از راه نسبت آنادان فیل را چون میانه قد خوند نه بقامت چو مردمان دانند اسپ کم خور نیست آن حیوان که خور دیک و لقمه چوان انسان هیچ وسطے نہ مطلق آزاد است شرط این راه نسبت افتاد است نه شرط هر وسط نسبت افتاد است نہ میا نے زنسبت آزاد است شد ز نسبت بزرگ یا وسط خود فرخ آنکس کے لیے یہ نسبت برد بزرگا ا سر دست بخشش داور چون کند کس پاس نعمت ہوتو ہمزبان ہم سخن عنایت اوست چون پرستند کسے دگر کس ترک دینا لقمه و معده و سر و دستار بر بست بخشش داد ا آنکه دندان بدر دنان بدهید کس دگر را زه قم نشان بدید گندم و جو بر آورد ز زمین ابر ریز و ز آسمان بربین چشم خود کن بحثت صحرا باز خوشه با خوشه ایستاده بناز وانه چند میکند انبار