دُرّ مکنون — Page 63
سنات خویشتن را نگنده در ره یار جان دل بر کف از پئے دلدا شب گذاری په یجنگ در باب چون نترسی زهول روز حساب بعمل دیده تو نا بینا است سیندات گرچه سینه سینا است بے عمل جاہلی و نادانی گر چهصد بار خرکتب خوانی کر سکے ام نہ آدمی زادم تنگ ابوین و ما را وستادم قاصدا مرده و صال بیار سوختم از فراق طلعت یار از این نه باشد دگر بود چه غنی ہر کرا بیشتر خبر باشد بیم او نیز بیشتر باشد ہر کرا آگے است افزون تر دل او از غم است پر خون تھے گرشے نیشی رعیت باش رنگ جان اچو مفسدان فخر از سرزدن از حکومت سلطان صد بلا و عظم آورد برجان در بیان عشق سر که باشد نوار این میدان اسب خود بر جهان از دو جهان را عشق را پایه بلیت د بود دل بدرد آمد است از بهران یا رب آن یار رامین برسان گرچه وسط است از رو حکمت ایک شرط است مهدران نسبت وسط ہر کس بروئے نسبت اوست ره ان یکے شخص مر تر است پدر در حق شخص دیگر است پسر