دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 62 of 203

دُرّ مکنون — Page 62

قطع شانے کہ خشک گشت سر است اگر کبی دارد و اگر خود ر است شنگ واجب آمد کناره از جان هست با ابله گفت گو سودا کس بادان سخن نمی آرد مگر آنکس که خود جنون دارد هر که وار وطبیعت اجلان نگرش از شهر و دروغ وگزان گوسر بد به بد شود مائل نقش فطرت نمیشود زائل چون ز دلبر کنم شکیب قرار دل نیاز آمدم بر دلدا عشق دلبر درون فطرت کاست میں ہر کس بہو سے خطرات آویات در جہان لذتے ندیدم طاق ذوق و فصل آن قدر که در خواست تا نسوز اندت غم دلدار کشتن نفس خود امید مدار لسوزاندت تا نخیزد ز درد دل آہے نشود سوئے داستان را گر نبودی وجود نفت دروان کے تو ان خرچ کر دو قلب جنان توان گرم و سرد زما نه تا پیشی خویشتن را به خویش بخشی هر چه آمد بدیدن تو فنا است آنکه بر تر ز دیده است خداست تا نشد درد مند مردش را یچ قومی نشد اسیر بلا از لئے انتقام یک مردے سے بر آرند از جهان گردے یک گر از خشم خدا خبر دارے دل مرد ان حق نیاز ایسے عالمی را کتند دیر وزیر مرد راه خدا بدانی کیست آنکه از بهرتی عمر دو نزیست دیگران را نشاطه باز روسیم فرحت مروحی بسیارت دیم