دُرّ مکنون — Page 179
169 بخر من چاره ساری نیست کسی حفظت در دو عالم مستم بس اگر آئی بہن اسے کردہ پرواز ندا آرم بجال خوشتین بار نباشد نز د هر دینچته رائے جز احسان اہل احسان اجزائے تو احسان بینی و کفران نمائی که غیر با گرفتی در خدائی منم اہلِ وفالی کشیده کس از غیرم و فا هرگز ندیده چو فردا بینی آن روز خطر ناک بگوئی کا سکی من بود و خاک اگر بات محبت کار و بارت بجز دنیم کجا باشد قرارت ! اگر زمینشان بہو کے من شبتابی چه دولت ها که از وسلم بیابی زول انسان پرستند دلبری را که گنجایش نماند دیگری را غزل دلم در زلف جانان جا گرفت است نخیز و نا توان هر جا که افتاد امی اختر است این صورت یار که روش دیدم و صد عیش رو داد کدامی نباشد این لطافتها در انسان مگر با شد نگار من پریزاد جهان آباد با باغ و بهار است جهان ما بروئے کشت آباد غزل توان کردن باآسانی محبت ولی کردن و فا کاری است مشکل چو قدر سے خوب می شناسم منت جان مید هم دیگر کسان بدل -