دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 178 of 203

دُرّ مکنون — Page 178

زبام آسمان تا مرکز خاک عمر کی بنی اش یا مانا ادراک همه مخلوق سست و بیچ فرمانے منم برتر نہ جسمے نہ مکالنے مبترا دائم از چونے و چند مزه تر زیستی و بندی خرد در ذات من آشفتہ رہے طلب در راه من بی پائے نه من در شرق نے در غرب تیم محیط این همه بالا و پستم کے چون نے پرسند از نیازم سرا و در دو عالم مے فرازم تر امر دار دنیا خوش فناد است تن و جانت از ان مصدر نهادست اگر زمینیان سوئے من بشتابی چه دولت تا که از وصلم بابلی که کرد است آن همه کاریکه کردم چو خواهم آن همه را در نوردم پلاک آدمی از شرک باشد بشرک این آسمان از بیم باشد مرشدا مرا مجنس دانبازی نبود است سهم آن یک که فیاض بود است چوبا من شرک آری در میانه کشی آخر عذاب بیگیرانه اگر یک ذره هوش آمد درستی زنی آتش بدین ثبت پرستی بین انبازی مخلوق میپسند خردمندی گزین ما سخر دے چند مدان با دیگری شرک وجودم که کرد است این که من پیدا نمودیم زمین اندر رقم یک قطره آب شود شه ماه را ماه جهانتاب کے تا از پیامم دور می بود اگر نادان شدی معذور بود ر کنون چون مصحف روش ندادم چراغ دین بر رویت نهادم کنون از کم من شتافتن چیست اگر مارا نیابی بافتن چیست کیسے باد