دُرّ مکنون — Page 180
١٨٠ مرا واعظ بزلف و چشم سوگند که میدارم بدست دیگران دل زمن بود آن دو شم خون فشان دل نگر دارد ز چشم من نهان دل چشم براویش دل میسرین ندیدیم چنین چنین دادیم زمینیان آنگان دل ول از حرص دو عالم بازگیریم بشرط آنکه بگیر و داستان دل بعشق او ندارم آنچنان دل که برگرد و ز کوئے داستان دل اگر دل گردم چون مینه انسان سوئے او می فرستم از مغان دل چنان مینه او ارمغان از چوروز سے کوری در پیش است مورد نباید بستن از زراین آن دل کجا جانم بیا ساید به هجرت که از درد تو سیدار و فعال دل بیاد د لر با مفقود گشته از سر تا پا مثال دود گشته پا چنان عشق آتن در حال افزود که عشق انگیخت از مستی اوزد نباشد این لطافت را در انسان نگر با شد نگارین پریزاد جهان آباد با باغ و بہارست جهان ما بروئے نشت آباد تولی امروز کنجان عدالت شناسی حمله اعضا اعدالت امیر کو سردشمن گدازی بر آورد از گرمیان شجاعت زمین از خار و خاشاک مظالم صفا کر دی سیولان شجاعت قطعه عربی کفانی خالقی دتی معینی أيارب أجمل التوجيل ديني فداء ك ايها المحبوب روحى فادركنى وزدني في يقيني على نفسي ظلمت قلت قولاً فا در كنى وزدني في يقيني