دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 173 of 203

دُرّ مکنون — Page 173

۱۰۳ اینکه خود را بشرک نے سوزی به که دین و دیانت آموزی خودرا اے خدا اینچہ رحمت او نوال بر من پیچ و تنبل و بقال روز شب زمهرش توس تکون نم نم دل فدائے نگار دل سوزم رام چون نام او شد نادان چون پر مشیرش گفت جهان پاک و برتر زمرد زادن نے بہ کنش خرد رسد نه سخن بر تو روشن شود نزدیکی که رو تست راه تاریکی عاشقان به نشان در عدم اند فانی نیستند ومحمود گم اند در و از کشتگان محبت یا ره اند مست جام وصال در ایراند سم علم رزمندگان بسترم پرز دعوالے ولان مشور شودم ہمہ زود ترسه اگر توان آمد جان من از عمت سیجان آمد ذکر خوبان کجا گران باشد یا د جانان فدائے جان شاشید ہر کجا است پیچ صنع عیان است بر صانعے حکیم نشان عاقلانے کہ اسپ تاخته اند قادر از قدرتش شناخته اند آنکه سختی کشد دوازده سال چون توان گفت رقبه طبابل آن شبه عالم قدس احمد که قدم از دو ودار بیرون زد راه یابد کسی که او خواند فهد آنکس که او بفهماند جا سجا جان خودمدار اسیر یک دورگیر ایک مسلم گیر