دُرّ مکنون — Page 173
روز چون محمود ایکه خود را بشرک می سوزی به که دین و دیانت آموزی اے خدا اینچه رحمت او نوال بر من پیچ و تنبل و بطال شب ز مهرش توس سامان بنام دل فدائے نگار دل سوزم رام چون نام او شده آنادان چون پر مشیرش گفت جهان پاک و برتر زمردن و زادن نے به کنش خر در سند نه سخن بر تو روشن شود نزدیکی که ره ستت راه تاریکی نزدیکی در روستا را به عاشقان به نشان در عدم اند امانی و نیستند و مو و گماند کشندگان محبت یا راند مست جام و صال دادا راند ہمہ علیم زحمبل گان ترم پر زد عوالی ولاف محشور شوم زود ترم اگر توان آمد جان من از عمت بسیجان آمد ذکر خوبان کجا گران باشد یا د جانان غذائے جان نامه هر کجا است پیچ صنع عیان است بر صانعے حکیم نشان عاقلا نے که اسپ تاخته اند ۔ قادر از قدرتش شناخته اند آنکه سختی کشد دو از در سال چون توان گفت در قدس حلال لغت شه آن نشده عالم قدس احمد که قدم از دو دار بیرون زد راه یابد کیسے کہ او خواند فهد آنکس که او بفهماند جابجا جان خود مدار اسیر یک در گیر ایک محکم گیر