دُرّ مکنون — Page 172
۱۵۴ بار در خانه رفت چون نگیریم کاش رو بد به تن دو بان دهم دل سنجواہر ترا خیال این استان روئے خود نما سوالا نیست سیرت ماست غم نهان کردن چون شکایت ز تو تو ان کردن غیرت آید با فتاب پرست که چرا در پشت نشست خار در دامن است و گل برخاست مجلس عیش شد خمار بجا است زین جفار تو در دیار نرفت که کسی از یزم هوشیار رفت بزم روئے یار عزیز می باید گل و گلشن مراحه کار آید یک نظر دیدن آن نگار که ا به که ببینیم صد بہاری را چکنم یاد آن نرخ گلگون از دل من نمیرد و بیژن شم سر به یار غم ز نار گرچه آمد بجان من صد بار تو که در حال خود بسامانی حال آشفتگان چه میدانی پرده بر روئے آفتاب چه سود دل سرا پر وہ محبت بار دیدم آئینہ وار طلعت امیر ہے تو گرد از وجود با برخاست غرض و مطالبش رضا خدا است دل خود بسته روز و شب یا فارغ از قصہ ہائے شہر و دیار هر که شد محرم حریم نگار دیگر او را بزید و عمریه کار ہر غنی یا ہمیشہ جان سوزد همه فکرش که دیگر اندوزد قانمان را دل است چون اعنی زرو زر دوست جیفه وزاعی تن در ان جستجو نفسانیتانیابی دے نیا سائی