دُرّ مکنون — Page 161
171 گر به تنها بایت در خواب بکنار خودت کشم بشتاب زش کے چنین باند کنون که کنم در سے خوش سکون نه چنین سحبت من که آن مسانه بر سر حال من بیاند باز پیش زین بر خودم یقین ہو کہ نیا رو کسے دلم بر بود برخودم تو چنان برده دلم از دست که زدستت به یقین بنگست جان بدا دیم از پلے لوبر بنا لیے شریده ایم گہر نیر که خود طرح تجروی انگند چه دید خلق را نصیحت و پسند خوش بگفت آن شد سخندانی که نباید ز گرگ چو بانی خدمت کبر هر که از کبر و بیل بکشد خویشتن او بلند تر بکشد هر که میداند از رو فطنت که خدا را سر و سمی عظمت کفر داند منی و کبر و غرور که از ان اوفت زور گردو سینه ام چاک میشود زین رود که چرا کبر سر زند از مرد خود بنار وجود ما چه بود با چنین عاجزی چه کبر سند در تواضع سلامت جان است در تکبیر بلاک انسان است هر که دارد محتی با یار کے در آرد وجود خود بشمار بالخصوص آن جناب یار عزیز که ز نعش پدید شد سمیت تمیز درد و ضد مه وجودت افتاده پس تراکبر از کجا زاده