دُرّ مکنون — Page 161
۱۶۱ گریه تنها با یت در خواب بکنار خودت کشم بشتاب به شکیبی چنین باند کنون که کنم درس را خوش سکون نه چنین بخت من که آن دمساز بر سر حال من بیاند بانه پیش زمین بر خودم یقین بود که بنیارو کسی دلم بر بود تو چنان برده دلم از دست که دوستت همه یقین شکست جان بدا دیم از پلے لوبہ بستا ہے خریده ایم گہر شهر که خود طرح تجروی انگند چه دید خلق را نصیحت و پند خوش بگفت آن شد سخندانی که نیاید زر گرگ چو بانی ندمت کبر هر که از کبر و جمیل بکشد خویشتن او بلند تر بکشد هر که میداند از ره نطنت که خدا را سر و سهم عظمت کفر داند منی و کبر و غرور که از ان اوفتد ز در گردو سینه ام پاک میشود زین درد که چرا کبر سر زند از مرد خود بنار وجود ما چه بود با چنین عاجزی چه کبر نزد در تواضع سلامت جان است در تکبر ملاک انسان است ہر که دارد محبت با یار در آرد وجود خود بشمار بالخصوص آن جناب یار عزیز که زصنعش بدید شد همست چیز ور و وعدم وجودت افتاده پس تراکبر از کجا زاده کے