دُرّ مکنون — Page 127
۱۲۷ جاہل از بهر لذت یکدم بشکند عهد با یک اکرم کاش دانم که از کدام عمل خوش شود برزین آن عزرائیل ما نعش نیست هیچکس در کار هر چه خواهد همان کنند آن بار در طبیعت چو بوم افتادی دشمن روشنی و آبادی مناجات لیے کن ہے تو گشتیم از سگان کمتر چونا کیم بکه زان گستر کس بیاید نشان این آلام تا نه از آسمان دست دندار تا بوقت یکه فضل رحمان است هیچکس را نصیب زین جهان است بے رفیق و جدید تن شده ام در وطن همچو بیوطن شده ام فضل کن بر من فقیر زمان اسے تو اہل تفضل و احسان کیست مثل تو خود کجا مثلت که نمود است کار با مثالت نشان اولیاء عفت و صدق لهجه و ایثار صبر زیر مجاری اقدار خمیه کندن زهر بغ در و دام شبستان چرک ہے نفس تمام پاک دل آمدن ہوئے کریم جستن داستان بقلب سلیم سوئے مطلوب راه نمایم اے خدا راست سرو پایم او ظالم است و خلق آزار دشمن اوست ایزد دادار ر که او ظالم است