دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 127 of 203

دُرّ مکنون — Page 127

جاہل از بیر لذت یکدم بشکند عهد بالک اکرم کاس دانم که از کدام عمل خوش شود براین آن عز ایل ما نعش نیست هیچکس درکار هر چه خواهد پیمان کند آن باید در طبیعت چو بوم افتادی دشمن روشنی و آبادی مناجات بے گوشت نیم از سگان گیر ہونا کیم بلکه زان بستر کس نیاید نشان این آلا تا نه از آسمان دست دنداء تا بوقتی که فضل رحمان بیست هیچکس را نصیب زین جان بیست بے رفیق و جریده ان شدام در وطن همچو بوین شده ام فضل کن بر من فقیر زبان اے تو اہل تفضل و احسان کیست مثل تو خود کجا مثلت که نمود است کار با مثلت نشان اولیاء عفت و صدق لهجه وایثار صبر زیر مجاری اقدار خیمه کندن زمربع درد و دام شستن چرکی ہے نفس تمام پاک دل آمدن بسوئے کریم جستن داستان بقلب سلیم سوئے مطلوب راه نمایم اے خدا سے دست سر و پا پیر پایم ہرکه اوظالم است خلق آزار دشمن اوست ایزد را دار