دُرّ مکنون — Page 126
۱۲۶ کرم و لطف را نفل ار کنم من حقیرم ز خود چه چاره کنم ر بے رہ دوست چون شوم خورسند ہے تو ناید حیات خوش ما را اینچنین دل تو داده ما را نفر کن بفضل خود کارم که ضعیف و تخفیف و بیمارم نہ دماغے نہ قوتے نہ دے چیستم یک حقیر پر خللے عاشقان را عجب بود اطوار دست در کار و بار دل با یاد هر که دل با نگار درو یکسان اینچنین کس کم اوفتد بیجهان دل و جان پا گشته از او ناس یکتن از عاصیان موضع سپتامبر پیش مردم غریق در دین و ز درون خیمه زد بلک فنا بر دل مشترکان حال تبه نقش زد لا الہ الا اللہ هر که آمد به شهر فقر درون رخت انگند زینمان بیرون هیجدانی نشان مردن چیست مرده از نفس خود در این دگیست آناه عشقش ز بین خو بر کند چشم گوش و زبان او شد بند شد بردن کبر و عجب حرص تمام نشست شد پا، سرو شد اندام دور تر از ریا مطالب این که نهانش کنند زیر زمین لذت نیکوان سیجوائے یار چند روزی است لذت اشرار آن شراب بریز در دل من که سوز دا زا ان انامل من تو کریمی و ماگر استیم بے سروپا و بے نو آبستیم ست احسان تو بردن قیاس از کدام زبان کنیم سپاس رہے۔