اَلھُدٰی

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 480 of 822

اَلھُدٰی — Page 480

روحانی خزائن جلد ۱۸ ٤٦ نزول المسيح ۹۸ آن خدائے کہ ذات اوست نهان دور تر از دو چشم عالمیان بر وجودش یقین چسان آید گر نظر نیست گفتگو باید زین سبب هست حاجت گفتار گر میسر نمی شود دیدار بے کلام و شہادت آیات کے یقین میشود که هست آن ذات بے یقین کے ہمین شود دل پاک مرده چون سر بر آرد از ته خاک گریقین نیست نیز ایمان نیست زہد و صدق و ثبات و عرفان نیست جز یقین مشکلت صدق و ثبات سخت دشوار ترک منہیات زین سبب خلق شد چو مردارے سر تہی گشت از سیر یارے روز شب کار و بار فسق و فجور حاصل عمر کفر و کبر و غرور دین و مذہب برائے آن باشد کز یقین سوئے حق کشان باشد این چه دینی که می کشد ہر آن سوئے شیطان و سیرت شیطان از ریا عیب خویش می پوشند هر دم از حرص و آز می جوشند چون یقین نیست بر خدائے وحید لا جرم نفس شد خبیث و پلید نفس دون تا نه بیند آن انوار کے شود سرد خواہش مردار هست والله کلام ربانی از خدا آلہ خدا دانی اثر دہائے دمان که نفسش نام بے کلام خدا نه گردد رام این فسون است بهر این ماری کز لب یار یک دو گفتاری وه چه دارد اثر کلام خدا دیو بگریزد از پیام خدا دزد را کار هست با شب تار چون سحر شد گریزد آن غدار ہمچو قول خدا کدام سحر که رود تیرگی از و یکسر هر که این در برو خدا بکشاد بے توقف خدائش آمد یاد آنچنان دور شد ز خبث و فساد که نمانده اثر از استعداد وان که در عمر خود ندید آن نور کورماند و از نور حق مہجور کس نیابد از ان یگان اسرار جز سعیدی کہ یا بد آن گفتار هر که این مهر بر سر او تافت ذوق مهر خدا همان کسی یافت پیچ دانی کلام رحمان چیست وان که آن خور بیافت آن مه کیست آن کلامش که نورها دارد شک و ریب از قلوب بردارد نور در ذات خویش و نور دهد رگ هر شک و هر گمان ببرد دل که باشد گرفتهء اوہام یا بداز دے سکینت و آرام ہمچو مینے کہ ہست فولادی در دل آید فزائدت شادی زور بد عادت فساد و شقاق چارہ زہر نفس چون تریاق کا رہا میکند بانسانی ہمچو باد صبا به بستانی مے کشاید دو چشم انسان را می نماید جمال رحمان را در وحی خدا چو گردد باز بسته گردد بر آدمی در آز یک کشش کار میکند بدرون در دل آید فرو رخ بیچون زان کشش دل همی شود بیدار منتظر ز غیر و طالب یار روز هر حرص و آز تابندہ سوئے یار ازل شتابنده میوه از روضه فنا خورده و از خود و آرزوئے خود مرده سیل عشقش ز جائے خود برده رخت در جائے دیگر آورده پاک و طیب بچشم بیچونی پیش کوران خبیث و ملعونی از یقین پر چوشیشه عطار لا ابالی زِ لعنت اغیار دست غیبی کشیده دامن دل بر کشیده دو دست یار ز گل پاک دل پاک جان و پاک ضمیر دور تر از مکاند و تزویر