دُرّ مکنون — Page 94
۹۴۰ در سر عیب گوئی اخوان عیب خود ر اعیان کند نادان تو به چون ممکن است و استغفار اگر بدی بست هم بدش مشمار شاید او رست از عذاب خدا تو هنوز از معاندت بقضا جامه دروست گانے چورسد وقت چرکینیش تمام شود تخم چون در زمین خود ریزی ہر صباحے ہوئے آن نیزی گرد آن میکشی یکے دیوار یا کسی نصب شما نها پرخار چون رسید وقت آبپاشی آن فکر آبش لو زدت دل و جان رینها می بری شبان در ان خلق در خواب و تو در آب فران نشت را آب مید ہی مراد نے زیایت خبر نه از سریاد کشت آن مالک است این سلام مولی نیخته کار اینجا خام گر شهادت بر آید از دینی بیست آن مرد تخم این جمنے تا بشته است۔ اندران دانه نبود چون زمین ویرانه مالکش بر سر است واقف حال گشت خود را خود آورد بکمال گریت شهادت بر آید از مہینے خاک کن در دهان طعنہ زنی چون خدائے کہ آفریدی پشت کمتر از نشست در حفاظت کشت چه گمان کنی که آن یاری واگذار و بفسق و بدکاری این خیال درمان ایمان بیست پیش ق م مومن آسان نیست خشم رحمان فروزدار سخنی که بود در دم خجسته تنه بنگر آخر ہوئے کار یزید که سرور ار اور بونی کاربری آن دین برید