دُرّ مکنون — Page 8
i گریه بینی مراد زاری کن همچو میون سوگواری کن چون مزاد کے فرستد پیش خالیش رانده است از در خویش هر زبان حال خود شرع سنج فقر بے شرع بسته مر است به یوه رنج کا ذبے بہت آن خطا آئین که برون آیدا از شریعت دوین خویشتن را جو سمنه مقدار فضل او را به بین بهره کار نیست دنیا مگر سے گذران تا توانی مرنج از لئے آن خلق ترسند از تالم و غم من ترسم از ان که شاد شوم دل بمیر در کثرت شادی چون شدی خوش بدم افتادی گریدانی دگر کی بروم بایت نوکر سے عاقل است آن استاد آنکه فرمان برد و می ترسد گر گناه مرا تو نگذاری بر درت هم بمیرم از زاری تعریف سالک نصیحت خنگ آن کس که خلوتش جا است فقر و در پیشی اش تمنائی است درهم یاد دادار پاک حرفت او در غم و در و عشق لذت او آخرت مدعائے ہمت او در غم دین خوض و فکرت اور م of کاملان در رضا حق پویند ترک دنیا و آخرت گویند مرا دل نمی گردد از یقین پر نور نفس صد گونه شور و شر دارد هر نفس دو صد خطر دارد