دُرّ مکنون — Page 7
:: قدرت الهي ८ با زمانی چو هرده بیجان از جدائی در آتش سوزان کبر در عشق هست بی دینی نشود جمع عشق خود بینی عاشقانرا بعز و جاه چه کار عزت عاشق است عزت یار تخم دو بریختی در کشت باز بستی طمع باغ بهشت در بلا با بیجو به تو به پناه دفع آفت شود به ترک گناه گر تو مافی الضمیر گردانی باز گرد و قضائے ربانی هر چه در پیش تیم که در پیش چشم است محال بست آسمان به بارگاه جلال درد مے خار را نماید گل می سراید برگ آن بلبل چون با مرے قرار یا بد رائے میشود بے توقف وابطاء تا نه بر آسمان شود فرمان نشود، هیچ شترو خیان حالیست حاصل زلذت گذران وقت عقبی ندامت و خسران آنکه دار و بیار خویش نظر مدح و دمش یکی شود زدگر بے رخش اندرون نجم شده ام همه تن سوزش والی شده ام تادل از طلعت تو ذوق گرفت جمله اندام در دو شوق گرفت تا بجانم خبر ز عشق فتاد دل من رو بکوئے یار نہاد حمد حق تعالیٰ هر گرا میکند نه در بیرون دیدش هر مرا و دل افزون مفسد کها که رانده است زجام می پذیر دوعا ، حرص و ہوا