دُرّ مکنون — Page 79
۷۹ تا حصار تو زادن و مردن است بر گہرے حالت وسط نیست معتبرے گر تو خود مانده ازین ره دور بنگر آن را که دید است آن نوره غزه هرگز مشو با ول حال معتبر است آخر الاعمال میشود و این زبان سلاح عفان گر نیاید بقول و عهد خلاف گر تو عہد سے کئی بصدق صفا خبرے وہ از ان بیگ دوسرا ر تو گردد آن خبری نایدت دیو از رو دگرے صحبت بداثر کند بشتاب تا توان سرازین شهر پریشا این سیاهی کز و کنی تحریر چون به کاغذ فتد ز دست دبیر گرچه آن حرف را توانی شست لیک کے آید آن بیاضی نخست میشود روسیه رخ صد مرد کس سپیدش نمی تواند گرد شور عشق است بخشمش یزدان ست بخشش یزدان تا نه بخشد حصول او نتوان چون تو داری بیار ما و منی یا رودشمن شود ز دل شکنی در بدشمن کنی و ناداری عذر خواهد ترا بدلداری خیر کن خیر کز مروت وجود دین و دنیا تر ا شود موجود حق منزه ز قالب خاکی است اینچنین تھتے زنا یا کی است مایه مرد درست وقت فراغ نه زر و سیم و کشت و خانه باشه اپنے خوابناک را بندے نکند سودان مگر بندے بندگان راست یک صد مالک سر نه پید ا ز و بجز مالک مت است امدراو آسمان کمترین صنعت اوست نقش عالم زدست قدرته