دُرّ مکنون — Page 77
66 آنکه باشد بتی از علم و خرد چون جسے دور ہوا و حرص پرو ہر کہ شادی محبت صد غم یافت بیم آنکس که روز شادی است دل اگر داشتے بدل رہا ہے یار بودے زور دم آگا ہے لیک دل را بدل رہے نبود دلبران را خبر کہے نبود در دلت بہت نور مستوری جہد کن تا در خشد آن نوری یکدمی رو ببوئے گورستان و زخموشان آن بپرس نشان کین جهان میکند وفا بکسے یا برون انگند چون خارونی وضع دوران بود چنان چنین آن یکے خرم و دگر غمگین از خیال تو چون خیال شدم لاغر و سوخته چو خال شدم عاقبت هر که صحبت یافته است تافت آن رو که سرنتافته است ہر کہ ہر کوئے یار بنشیند عاقبت رو یار می بیند هر که هر روز کند و از چه خاک عاقبت میرسد چشمه پاک چند روزے ہے فتد بیمار گردش آیند مردم عن نخوا ناگهان جان نمی پروز دماغ دار ماند زن کر خانه و باغ عاشقے را یکے ہے پرسید چیست از جمله سخت صعب شید گفت نا دیدن رخ دلدار می بود سخت تر زہر آزار سوزش دل بفرقت رخ یار جان و تن را بلا شود یکبار گر چه ستار بست هم گیر و گیرد و باز عذر بپذیرد بدور انجام سه بجنباند زانکه تخم است و حق بر ویاند