دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 57 of 203

دُرّ مکنون — Page 57

८ در فراق نگار بے برولیس خود بگو زیستن تواند کس در دلم بگذرد که دل ندهیم ایک دل خود نیرو و بر هم از غمت کس نکرد منع ہے جز کسے کو ندیده است غمے طالب یار و عاشق یارم و از دو عالم فراغ میں دارم از دو عالم بین دارم بان هستم گار و بدر کے نشوی در و فاکمتر از سنگی نشوی 1 غم عقب خمیست بین الظلم بس جگر ها که خون شده زین نم آمد سے بازیار رفته من گرشه باز اخترم روشن در شبان در از گریه کنند با مدان زخوف حق کی زند روز من در فراق او تاریک همچو دو کے شد است تن بار یک از زمانی که عشق می ورزم ہمچو شارخ چنار سے لرزم نے شکیم نہ طاقت و نه قرار چون توانم جدا شدن از یاره وصف کردن که دلبرم نه براستی اینچه و صدف است اگر ترا خر دات مردن و زادن است و صفه شبه خالق خویش اینجینیان بنگر آب نوشند آدمی و دواب آنکه جان دا د فارغ است آب بر سرش حکم آب آتش نیست هیچ نقصان در صفاتش نیست اینچه ژاژ است و باد پیمائی کفر و فسق و فجور خود رائی آتش افتد بران همان زبان که نترسد زنشل این سخنان آنکه بخش نخلق روح حیات چون کنی با ورش فنا و ممات حاجتش نیست سو خوردن خواب