دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 22 of 203

دُرّ مکنون — Page 22

۲۲ تا نه گرد دلبته تمام و کمال نکند زنده اش رب تعال تانه بنگر اکنون که قالبش که بناست چون همه شده درست جان اندات آنکه قالب بدا و جان دادست ظن دیگر حماقت افتاد است ومور زخمه آگے پودوری من و تو رو کردم نمی گی اول و پیشا ب تار و پود درسی همچو انسان یک از خلائق است داند آنرا که آن حقیقت سوت او کہ بہر جائے خود خدا آید خود همی میرد و خود او زائد گر خطا نیست در عقاید تو چون برنجی چومی رویم برو اگر این ماجرا مئے تو برود خود نگه کن خوش آمدیست یا بد H یعنی از خوانمت سنگ مردان یا بخوانیم دیو بد کردار یا بگوئیم یک شغال حقیر یا بخوانیم بچه خنزیر چون برنجی زه ما بدین گفتار آخرست این عقایدت آیار غرض از کیش و دین عمل باشد چون عمل نیست صد خلل باسته نیز بنگر که آن تن سیخ تو نیز لعنت کند بند سبب تو چون بهر قالبے خدا است خداست پس تناسخ چه بر خدات بلا است بے ہزار ستنش بے دشوار دیکشن شومیں سزا نا چا گاه گرگ و گہے شغال حقیر گاه از زشتی عمل خری گاه موشے شود گہے مارے صد سزا یا بروز کردارے آفرین بر چنین خدائے مہنود آنکه جانش بهینه با فرسود نتواند رها شدن از بند عمل بد بعد منش افگند