دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 21 of 203

دُرّ مکنون — Page 21

۲۱ * بر تعین که بیندش انسان هست یک بنده خداش میخوان ایزد از هر تعینی پاک است بسته بند خاکی و خاک است حقیقت بنده بنده را نام بنده شد زین بند واز هم بیننده هاست حمد البند بنده در قید حسم بد بود حق ازین قید ها بلند بود بنده هم بسته خورد خواب است نیز در قید جادو اسباب است نیز هم بسته ازن واطفال صد سلاسل بالفکر عیال ته نفس که آیدش بند است گر بقید حیات یک چند است بستہ قید را خدائے نگیر کس بلائے خود ان گند زنجیر عادت پاک ایران هم پاک عادت مار بست خوردن خاک آنکه این بند ها بیات نهاد از همه قید و بند است آزاد هر تنفس که آیدت بند دست بنده شو چون به نبات انگن است ای که داری هزار بند بیا دعوی دیگر است ترکیب زنده را نگو که شد در گور تا نه بیننده است بداند کور هر کس و ناکش بزیر نگاه آسمانها بداشت است نگاه چون نگه میکنم خروج و قدوم بنده بودن نمی شود معلوم نه بشوق خود آمدیم نران نه برون رفتن است از خود بازه چون فقد نطفه پدر برحم جان نیفتد در و هم ازان دم