دُرّ مکنون — Page 176
164 الله الرحمن الرحيم شنوی در افضال الهی فلک سرگشته از سودائے عشقم جهان برگشته از غوغا سے عشقم اسیرم شد که تا آزاد باشی غم در سینه نه تا شاد باشی نہ شانے ماند زیشان بی نشانی نه از اندام اوشان استخوانی لا کہ توحیدت و ہداز خودرہائی چو خواهی رفت در منزل نهادن نیامد بر سر پل ایستادن نگه کن چون ترا ما در برزان است ترا از دل شد و ما را بیا دست منم با تو بشادی و اسیری نگهبانت زطفلی تا به پیری حقیقت را بر دوری ظهور است ز نام بر جهان افتاده نورست اگر کارم بیک دستور ماندے بسا اسرار کان مستور باندے اگردانی که سودت چلیت پیشیم دمی از من نه بندی چشم بر هم باندک فرصتی از خود ربا ئم دگر چشمے ترا از دل گشایم اگر یکدم زمن آگاه گردی یکی از واصلان راه گردی ترا از قدرت خود آفریدم چنین تصویر تو من خود کشیدم مه و خور جله درکار تو کردم من آتش را پرستار تو کردم ترا در بطن مادر پر وریدم بدادم آنچه مطلوب تو دیدم