دُرّ مکنون — Page 174
۱۷۴ تا نگرد دیکے فراق و وصال دل نگرد و بصدق مالامال نکته بست بس خفی و دقیق باز پرس از محققان طریق روش پاک گیر و سیرت پاک پاک شو پیش از ان که گردنی یاس عجز و فقر و شکستگی باید تا مگر بار بر تو بخشاید آب خور آتش آمد یگر تاب خورش که تبا بد ازین سبیل سرش آنکه در کار خویش در ماندند او چه در مانده را دوا دادند اسے فرومایه این چه ند ست دین وقت یار پیشه خودستم نباید کرد اینقدر جور هم نیاید کرد چون بدانم که عشق بازی است نتوانم دے بغیرش زیست ذوق عشق تو چون نمیدانم کیدم از تو فراق نتوانم را چون مرا ذوق عشق در جان است هر که در ضبط او زبان ماند خلیل و عیب او نهان ماند جا مه زن مپوش گرچه ترا رقعه بر رقعه دوخت است قبا ندائے عاشق