دُرّ مکنون — Page 15
९ ٢٠ دل سیه جان سیه درون سیاه بر زبان کا فیات کیلئے شاہ چون نه در دل مؤثر و شانی است اینچه کافی است خام و نا کافی است سوختم اندرین تأسف و درد که ندانند خلق شرخ از زرد تیره ہر کی خرقه و زبان یا بند سوئے اور جاہلانہ بشتابند ادب دین و شرع بگذارند بلکه خود دشمنان دینداراند هر که عارف نمایدست ایج نماید تا سیجان قدم او به بین نه سوسے زبان گر قدم افتدش بصدق نو از خاک راهش بدیدگان انداز کیمیائیست دانش نگذار روئے خوب خبر و ہدا زیا مرور اینج دان علامت دین عمل مصدق و سوز و علم و یقین پنج گنج اند زیره این بهران اند که میکنیم بر تو بیان علم از نخست در انسان چون بکارش بایست مامان آید از عمل میشود یقین کامل و از یقین صدق آیداند دل خیزد از صدق درد سوز و گدا عاشق زار گشت و محرم را نه زان پس حال او نمے دانم یا رب اندر الم میدانم جهد آن کن که یا ر ا و باشی از دل و جان نثارا و باشی ہمہ کا راز برائے او بکنی ابتغاء رضائے او بکنی اینکه نا دیده جرم برسینی چه شود گر بسوئے من بینی جرم نسبت شهر که نفش به نزد در تعزیز زهد و خیرش تمام نیست پیچیز ہر کہ بیقدر شد عزیز سے یافت ہر کہ نا چیزی گشت پیرز یافت