دُرّ مکنون — Page 145
۱۴۵ گاه گویند این سخن بیجا است گریشه نیست کار بد ر کجاست گر ابر جا است صورت داد چون توان گفت کان بهمر اور تار همه چون دشمنان خود بودند راون و راهم مرد و معبودند را گاه گویند چون زمین نفسهاد گاه گوین چو دی باید طاعت و بندگی چه کار آید گاه گویند هر چه نیک بدست همه از حکم و خواهش احدات گاه گویت ر این گمان خطاست هر چه بر است جمله از بریا است گاه گویند که شاستر ز خدا است پیچ دینی جز این نباشد راست گاه گویند کار است می شد چه مسلمان چه بند و و چه دگر گاه گویند که کار چیزی نیست خود بخود مرد ہر کہ جی نے میست گاه آتش پرستند و گاه آب گاه بند و دو دست پیش دواب کار نیکو است اصل آئینے مکت ہر کس شود بہر دینے بنگر این قوم غول و هر نه درا چون مخبط شدش تفرس سائے گر شود رام را ر بین درهی گاه گویند که رام نیز تولی گاه گوید که جمله خلاق یکی است هر که دارد دوئی اسیر یکی است گاه گوید دولی خود را فتد راون و رام چون یکے بشود گاه گوید که کوششی باید تا ز بسته راز بگشاید گاه گوید که سعی در پنج چه سود هر چه آن بودنی است خواهد بود رہبانیت