دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 144 of 203

دُرّ مکنون — Page 144

۱۴۴ هم شم خوش شود هلدان می گفتن چه مقام ملال و آشفتن گر به هیکل چو کوه قان بود هم خدا نفش بر خلاف بود ہرزہ گوئی لکن بفقر قیاس غربی نیست اینکه هست اماس ترک دنیا بردم آموزند خویشتن سیم و غله اند وزند مینی دینداری دین و دین دگر ست دوین گر شب تاج خویشتن را مکان تحمیل آماج ر دیگر این جان تاریک و گفتگو بفروغ معده خالی گلو زند اردوغ باید آن شاطری درین سید که بود سخت و گوش و آهن جان چون جوبی نیست فوق زبانی آسیائے تہی چه گردانی خاک خاشاک دل خاشاک دل نمی بردند آهن سر د ر اپنے کو بند چند بازوزنی بشرک مناد با زمین سوئے آن که بازه ودا شب نار دیگر است مذہب اہل ہنود باخدا وند پاک بعض دوستان بر سر رشته خاک این باغات اسے عنی بندہ عاقبت بنده در بیشک است و عنبر آگنده تا نگردد خدا نصیر و معین من چهان در دلت بریز هم مین مذہب ہندوان ابله و دون مذ ہے بہت طرفه بو قلمون ما خود فرازند و خود رو ریزند گاه گویند پیچ نیست بشر ہمہ جاست ذات پر میشر این نیست بشر گاه گویند خلق چون شدید پسر حسرت و کرشن آمد