دُرّ مکنون — Page 142
۱۴۲ گرچه از خود کنیم جب ہزار ہے تو کے با نظام افتد کار ہر کئے ہوئے او فرس راند تا کرا یار خواهد و خواند دل منور تن تخفیف و نژند پوست خشک و استخوانی چند دائما در لباس غربت باش دور اززی کبر و نخوت باش جهد کن دوست بزن بر کنار تا چه پسند و کرم کردگار چون طرف آمدنش نیست خاص ہر طرفی در نظر خود بدار زنده تن جمله قسم حیوان است زنده دل شو که زندگی دانست سوز عشق است دانش افروزی سوز و آندل که نیستش سوزی عاشق صادق بہت آن مرد آنکه از عشق گیردش در روسی حال عوام بدعتی بے خبر از شریعت معبود مترستم برسم ہائے مینود نے حیاؤ نہ شرم نے خشیت دامن آلوده از دو صد بدعت با چنین روزگار و فسق و فجور سر کشیده بکبر و ناز و عزور گر کسی باز داردش این راه کندش از ره رسول آگاه بانگ بر و زند که وه چه مرا بازداری ز منهج آبار بیان اصحاب پیغمبر خدا صلی اله علیه مسلم همه ما تیغ حضرت عزت بر زده سر ز قبه غیرت