دُرّ مکنون — Page 141
۱۴۱ غم کاملان از پیے چنین روزی نے گذارند در تپ و سورے سمه شب چون مبارزان نبرد ایستاده به سهول و خشیت درد در نشسته بگوش صحرا بهتر است از مصاحب جہلاء روئے خدمت نبو کے آرد که تواقع به نعمتت دارد ایمان بدار نے غیر جان ترک جان کن اگر بری المیان ایکه بر ما شک تو صد گون است مه ندانی که حلال با چون است گر رفیق تو وقت گناه روئی خود را ترش مکن ناگاه پند فرما برفق و رحمت سوز یا ر ناید بکار جز زین روز از پئے او دعا و زاری کن روئے خود در جناب باری کن تا بصدق تو ایزد وادار برهاندو را از آن آزار زینکه رشد و ہدایت و ایمان سست امر سے زجانب رحمان کس نیاید در ین نجسته حرم تا نه او را کشتند خود بکرم راه دانش عزیز داره آدوست و صف هر کس تقدیر دانش آرت دل دانا است سر مهر خمی را ز نادان عیان شود بھی سر سهر غفلت است طول اهل روس سول تافتن زیاد اجل روش خویش دانشگاه بکن از پس و پیش خوف جاه مکن بردباری کمال انسانی است زود در سینی نشان نادانی است هر که گفتار با کند بسیار لغزش اندر سخن فست ناچار دیده صد گناه و پوشیدی اسے پناہست، در انچه میدیدی او