دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 125 of 203

دُرّ مکنون — Page 125

۱۲۵ پرده نیست بر رخ دلدار پردہ از روئے نفس خود بردار ہر کرا دولت ازل شد یار کار او شد پرستش دادار هر که در بند نفس کا فرزیست او چه داند که راه مولی چیست قدر شہر و سرا کسے داند که بدست خطیر در ماند عاشق آمد ز نفی و شهریان تا به نفسی حدیث عشق مخوانی پنجہ آہنی ہے باید تا برابر به نفس شوم آید احوال مراقبه کار متفکر ہے بمان هرم یک زمانے مشو تهی از غم ر دشوار است پیش آیا خنگ آن دم که به شو ای بکار فکر مومن عصائے دیوران فکر مومن ز نور پیر من است فکر مومن رساندش تکمال و گرد و بہ پر وہ ہائے جلال فکر مومن رها ندش نخودی کشدش تا سرادق محمدی فکر مومن فزایدش عرفان دردش رنگ تازه برایمان هر که در عشق دوست گام زنده دلش از بر طرف نمی شکند عشق دلبر و ناو کے گردو خلوت و انجمن یکے گردو ہر کرا خود بر رحمت خواند خود همه گرداد بیشاند خود بیا موزوش که راه کجاست خود بفهماندنش که این دو مارات میل دلدار طرفہ اکسیر است نظر سے نیم ہم جہاں گیرے است