دُرّ مکنون — Page 124
۱۲۴ آنکه مستغرق است در یادش یادی تا بگذر دوقت خرم و شادش رو ترش کارو بار در خامی بر حسین چین زهرص و نا کامی قدم خود به براه عدم تا روی از جهان بصد و قدم ہر کرا قصد جان فشانی بست مورد لطف یار جانی بست قصہ مارا لیکن دراز اسے یار جان طلب میکند بیار و بیار خنک آن عاشقی که داد و بد در سر یار سر بیاد و ید آن کسان روی دل کو آرند که بد و جان خویش بسپارند چون لسوز و گداز آید یار از سم سوزو گداز را بگذار هم سوز را بگذارن در مکانی که تافت آن طلعت کا فرسے بہت زان مکان حلت در دو عالم مرا عزیز توئی آنچه میخواهم از تو نیز توئی را در همه عالم مراد توئی هر چه خواهی ازین جناب بخوام دست زمین دامنے مکن کوتاه علا تا نه خانی نمی شوی از خویش تا نیفتد تراهمه پروبال وصل آن داستان میبند خیال تاستور تر است قایم شم نشوی در شهود مولے گم اول آنان که عشق می بازند خویشتن را بگردن انداز ندا کرمت حمد خد العالم رحمت عیب باہمی پوشد بهر ما بحر لطف تو جو شد