دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 119 of 203

دُرّ مکنون — Page 119

۔۱۱۹ سند ہم نام بہت عظیم نهاد رازق و خالق و گریم نهاد خویشتن را ز حق جدا کرده بندہ ہیجوئے خود خدا کرده غرض این جمله شهر و ملک دیار بود زشت اوفتاده چون دار یک تنے هم نبود در دوران که کند طاعت خدایگان سمه دور افتاده از ره راست همه طوفان نوح را میخواست غلبه حق بچشم سر بنمود ہوئے آن یک خدا در می شود اندرانی که نیستی با ما چون ترسم زرنج و درد و عنا سبقت گرنه تو کشادی در جان کنم در غم تو زیر ونی خلق و عالم پرست در دوران گر یکی من تلف شوم چه زبان دلبرا فارغم نہ ہر غم و بند بے تو دیوانه ام نه دانشمند ز آنکه گردد دلش ز هجران بیان چون تواند شکیب کردن بین چون شود گر ز پیش خود و بر شرط عشق است جستنش در در پیش دان کست جدا کنند از خلق خود از این مردمان بر نوکش ولق جهد کن آنقدر که غیردا در حریم دولت نیابد جار جائے تو نیست این شکسته سرا اندک اندک بکش از پنجا پا تو بیان آنان بهرام خود هستید ونوع طعام مسیت ہمچو شخصی که بود فرزندش قرة العین و یارد دلبندش فی المثل گرمز عفر آرندش یا کباب در غیف بدهندش