دُرّ مکنون — Page 107
106 فرحا شعر و شاعری بگذار یار دلبر طلب کند کردار ترسمت در عمل زبان نبود بهره تو همین زبان نبود چون نبردی حصاره خود به نیم دست بر دست یار خود بزنیم در بیان عمل خر کاملی در اطاعت فرمان باشد از جهل قدر آمر آن این شیاطین پر زلان گردان مشروع را میکنند استخفان تا ازین راه نام خود جویند کس نداند که بنجس و بد بویید هیدانی که نقد چشم که ثبات آنکه خود را ندید وراه انشان ہر کہ خوفِ خدا ہمے وارد پیچ خوفے بدل نے آرد هر که از جذب حق گذارد کار زندگانی کند باغ و بهار همت چست دار و قصد درست که بود شوم سخت مرد دست کار فقر است کار جان دادن نه بدست اوفتد زنان دادن جان در این راه نشار باید کرد در سرکار یا سه باید کرد تا توایی دل سلیم بدار عجب و کبر ور یا بدل بگذار گرز و قم شهان خبر یا بند از حمد سوئے من عنان تابند خلق را سوائے حق بخوان به خود بر سلیمان بناز چون بدید چون د هند پند چشم برق دار تا نیفتی بعجب و استکبار چون پیدا است کار عمر وحیات تا توانی بسیار گیر ثبات در