دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 106 of 203

دُرّ مکنون — Page 106

104 نفس میر و بتاب شکل شی تا نتابد زنفس خود نرہی چون فتد پر تو عنایت دوست دل بگرد و چور و غنی در پوست خلق گوید زنفس تا نرسی نشوی باریاب بزم شہی آن درست است لیکن بدیل است تا نیایی زنفس نتوان رست کوشش خام ما اثر نت ام ما اثر نکند کے زیر کس گرا و لفظ نکنند ره و سندت لفضل نے بطلب بے طلب گر بخواندت چه عجب بنگر آن را که سوئے طور بشر است سوئے آنتن برفت و نور بنات عاشقانرا بعز خویش چه کار عزت عاشق است عزت یار دا گر دلا را هم خوبرو باشد خطبه کتاب نعمۃ الباری مر کیمیائی است حضرت وادار همه عیش هنر که شاهش مایه ہر ستر منو گرم زیبا و گرم زبان گردد شکر خودش کجا بیان گرد سرو پائم تمام نعمت اوست چون شمارم هر آنچه منت اوات هر چه بینی نما تفضل او است کفش و پار و کلاه و سر همه زروان صدق یاری است در وفاداری بان اگر کرده تو نگذاری چون وہی دل جمال صوری ۱۲ نتوانی دے صبوری را جان بلب آیدت بفرقت دوست می پسندی ہر آنچہ معنی اوست صحبت فاسد و حداثت سن میشود هردو را از بیخ افگن