نزول المسیح — Page 484
روحانی خزائن جلد ۱۸ ۴۸۰ نزول المسيح ۱۰۲ اسے بسا را ز ہا کہ عین صواب پیش کوران مقام استعجاب راه طلب کن بگریہ وزاری تا بجو شد ترحم باری یک شب از صدق نعره ها بردار پیش آن عالم حقیقت کار از ادب نے براہ استکبار و مددخواه اندر این اسرار ترکن از اشک خویش بستر خویش بازلب را کشائے بادل ریش کائی خدائے علیم راز نہان کے بعلمت رسد دل انسان چوں ملائک ندیده اند آن نور کان در آدم تو داشتی مستور ما چه چیزیم و علم ما است چه چیز بے تو در صد خطر قیاس و تمیز ما خطا کارو کار ما است خطا شد به کار ما ز عجلت با گرزشست این که سوئے تو خواند وز تو بہتر کدام کس داند گنه ما به بخش و چشم کشا تا نه میریم از خلاف و ابا ورنه این ابتلا ز ما بردار که رحیمی و قادر و غفار اہل اخلاص چون کنند دعا از سر صدق و ابتهال و بکا شور افتدازان در اہل سما زان رسد حکم نصرت و ایوا پس کجائی چرا نمے آئی اندر این بارگاه یکتائی تو دعا کن بصدق و سوز و گداز تا شود بر دلت در حق باز از خودی حال خود خراب مکن شب پری کار آفتاب مکن چون رسد عجز کس بحد تمام نصرة یار را رسد هنگام پس چرا نصرتش نمے خواہی رفتی بکام گمراہی نه زمان بینی و نه حالت قوم دل چوکوران زبان کشادہ بلوم دور ایکه چشمت زکبر پوشیده چه کنم تا کشایدت دیده گر ترا در دلست صدق و طلب خودروی امکن زترک ادب راز راه خدا بجو ز خدا تو نه چون خدا بجائے خود آ ہوش دار اے بشر کہ عقل بشر دارد اندر نظر ہزار خطر سرکشیدن طریق شیطانی است بر خلاف سرشت انسانی است تا نه فضلش در تو بکشائد صد فضولی بکن چه کار آید آن خدائے کہ وعدہ لگے داد از راه رحم والطف ہے او بدانست از ازل که انام راه خود گم کنند از اوبام ور نه کار حکم چه خواهد بود رہ نمائی بمرد راه چه سود راه گم کرده را حکم باید تابد و راه راست بنماید این مگو ما خودیم عالم دین تو به کن از مکالمات چنین کور را کور کے نماید راہ ہر کہ آگاہ از خدا آگاه دین نیاید بغیر دینداری سگ نداند بغیر مردارے سخن یارو سینه افسرده جامه زنده است بر مرده گر بری ریگ را رفیع و بلند جنبش باد خواهدش انگند خانه آنست کان ز معماری ورنہ افتد ز سیل دیوارے این زمان ہزار طوفان است خانه از پائے بست ویران است این عجب قوم هست نا هنجار با چنین خانه فارغ از معمار آنچه با دین نمود قوم پلید با امامان نه کرده است یزید باز گوئی کہ من نے بینم حاجت دیگرے پئے دینم ایکه راضی شدی بنقص و زبان این نه دین است بلکه دشمن آن دین بیا موزدت خدائے قدیر ورنہ رسی است خام وزشت و حقیر ید مسلمی نہ کردا دون و از بخاری بخار سر افزون این همه استخوان بد امانت نیست یک ذره مغز در جانت مسلمت اے ، ، صحیح مسلم نے تجھے مسلمان نہ کیا ۔۱۲