حیاتِ احمد (حیاتِ احمد۔ جلد اوّل) — Page 238
حیات احمد ۲۳۸ جلد اول حصہ دوم گفت اورا آن خروس باخبر که سقط شد اسپ او جائی دگر بر دیگراں اسپ را بفروخت جست او از زیاں آں زیاں انداخت او بر مر سگان را باشد آن نعمت فقط لیک فردا استرش گردد سقط زود استر را فروشید آں حریص یافت از غم وز زیاں آں دم و محيص گوس روز ثالث گفت سگ با آن خروس ای امیر کا زباں باطبل تا بکے گوئی دروغی بے فروغ روغی اے نااہل دوغی دوغ دوغ گفت او بفروخت استر را شتاب لیک فردایش غلام آید مُصاب چوں غلام او بمیرد نانها پر سنگ خواهنده ریزند اقربا ایں شیند و آن غلامش را فروخت رست از خسران و رخ را بر فروخت شکریا و شکر ها میکرد تا زبان مرغ شادیها که من رستم از واقعہ اندر زمن و سم سوء القضا سنگ آموختم دیده را خجل شدن خروس پیش سگ بسبب دروغ شدن سه وعده دوختم روز دیگر آن سگ محروم گفت کالے خروس ژاژخا کو طاق و جفت چند چند آخر دروغ و مکر تو خود نپرد جز دروغ از وکر تو گفت حاشا از من و از جنس من که بگردیم از ما خروساں چوں مؤذن راست گو ہم رقیب آفتاب دروغی ممتحن و وقت جو دروں گر کئی بالائی ماطشتے نگوں پاسبان آفتابیم از پاسبان آفتاب اند اولیا در بشر واقف ز اسرار خدا اصل مارا حق ہے بانگ و نماز داد ہدیہ آدمی را در جہاز گر بنا ہنگام سہو از し رود در آن مقتل ما اذاں میشود گفت نا ہنگام حَى عَلَى الفلاح خون مارا آنکه معصوم آمد و پاک از غلط آن خروس وحی جاں آمد فقط میکند خوارد مباح