دُرّ مکنون — Page 79
29 زادن و مردن تا بر گہرے حالت وسط نیست معتبر ہے گر تو خود مانده از این ره در بنگر آن را که دید سوات آن توله غره هرگز مشو با قل حال معتبر ست آخر الاعمال میشود این زبان صلاح عفاف گر نیاید تقول عہد خلافت گر تو عہدے کئی بصدق صفا خبرے دہ از ان بیگ دوسرا تا حصار تو گردد آن خبری نایدت دیو از رو دگرے صحبت بد اثر کند بشتاب تا توان سرازین شهر پریشا این سیاهی کز دکنی تحریر چون بکا غذ فتد ز دست دبیر کند گرچه آن حرف را توانی نشست لیک کے آید آن بیاضی سخت میشود روسیه رخ صد مرد کس سپیدش نمی تواند گرد شور عشق است بخشش یزدان تا به بخشد حصول او نتوان چون تو داری بیار ما و منی یا رد شمن شود ز دل شکنی در بدشمن کنی و ناداری عذر خواهد ترا بدلداری خیر کن خیر گز مروت وجود دین و دنیا تر اشود موجود حق منزہ ز قالب خاکی است اینچنین تہمتے زنایا کی است مایه مرد هست وقت فراغ نه زر و سیم و کشت و خانه باشه اہے خوابناک را بندے نکند سود بان مگر بندے بندگان راست یک خد المالک سرنه پید ا ز و بجز مالک نه آسمان کمترین صنعت آوت نقش عالم نه دست قدرت اوست