دُرّ مکنون — Page 78
۷۸ بد چو کردی تو به باش و پر اس راز دان ها تو بجیب میشناس آنکه او بدسگالد از سرکین پیچ خیرے نہ بند اندر دین میل پاکان بود بیاک دلی جنبش بد بود به بد عملی آنکه در اصیل خویش بد افتاد کے زاعمال نیک آرد یاد او سخنداند و بگریاند میکند زنده هم بمیراند کبیر تا جدا اوفتاده ام زمینم عشقم افزون شد و کیم کم تسلیمم آنکه از نفس گیر آید باز است آوازش از خدا آواز وائے برین و اختر سوزان پیر گشتم نگشت بخت جوان کبر لغت نت پیغمبر خد اصلی اللہ علیہ سلم یار را طور و طرز و وضع جدا است او نماند ب اگر چه زماست آن جمالے کہ بہت دور دلبر کس نشانم نے دیا عمر س و کار آنجا لفضل است کرملیک باید از دن بعد و قدم صد نبی شد معطرانه بیون لیک خوش ہوئے احمد تا افران جنتی نیست آل رسول جلال آل او مست جمله چون گل آل ہر کہ او کشتہ عزیز نے نیست قیمتش نزد حق بشیر نیست ابر نیسان چو بر زمین بارد گل دید گل خک خنک آرد چون ترا دل به کجروی میز و صد بلائے تو بیا ویزو این هدایت لفضل و لطف خدا بے عنایت نمی شود گجر است