دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 60 of 203

دُرّ مکنون — Page 60

دور شو از نصب دگر می جنگ بیجا من بہ بے شرمی آن خدا هست فارغ از خوردن پاک و برتر ززادن و مردن چون ترا افتاد پرده زکار پرده بر پرده مے نہی ناچار آنچه افتد به بندر کون سا بنده باشد آن نه رب عباد پرده روئے خود کشا از پیش جان من سوختی بفرقت خویش تا توانی مرو کوئے فراق جان بمیرد ترانہ ہوئے فراق ہر کے رانها وسیرت وخو که در ان سیرت است مردن او پیچ جا ز و پناه بر نشوری د از خداوندیش بدر نشوی نے پلید از تو می شود نے پاک برتر از درک و خارج از ادراک منزل عشق هر که جانش بسوخت از هجران جان دید بهر دیدن جانان عشق را از همه طریق جدا است دیر با شته نداست خداست اندران جا کہ حال می باید گفتگوئے ہی چه کار آید گر بگفتا ر ہا ہے کالے کا فرسخ نگو شدے بارے عشق را لازم است به دو عذاب عاشقی و نشاط آتش و آب در دل من محبت جانان گفت را برده که گفتش بتوان کے حواسم بجاست بنے ہوشم شورش عشق کرد می پوشم تا بزندان کفر در بندی کے بیار عزیز پیوندی