دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 59 of 203

دُرّ مکنون — Page 59

۵۹ وصف هر کس بشان او باید نه فروتر نه بر ترش شاید گر بوصفت زن نگو گویند یا سگ خوب صید جوگویند خود بگو زین قبیل مرح و ثنا خوش شوی خود تا تلی نرما هر چه بر خود ردا نمیداری چون پسندی حضرت باری چون بیک جنبن بودن یکذات خشم گیرد ترا ازان کلمات شم ترا سر که زن خواندت نه مرد جوان بر تو آید حدیث او چوسنان ہنچو دشمن بلین او خیزی در دل آید ترا که خونریزی پس چرا می پہنی بران یزدان تہمت آنچه زخاصه انسان ا دست و پا از برائے ماست و تن لیک برشان پاک حق داغ است Ꮮ دست و پازیب زینت بشر است لیک این وصف حق بلند تریست شان او از همه بزرگتر است زم او بهر چه مدحت بشر است پاک و برتر ز عیب بی آلایش لائق و فایق است البستانیش مهر که جسم آمد است و جسمانی چند ر سوره است بعد زان فانی سر که شکل مستطیل افتاد یا عریض است یا طویل افتاد یا مثلث ہمے رود خیال یا به شکل دگر ازین اشکال یا سر چشم و دست و پا دارد یا دو باز و بر دشها دارد سرو یا در و بلغم است و خون دارد خصیه و فریج و ذکرو کون دارد و آدمی بست و سنده فانی داوری با مکن بنا دانی