دُرّ مکنون

by Hazrat Mirza Ghulam Ahmad

Page 44 of 203

دُرّ مکنون — Page 44

۴۴ ناگهان آمد آن پریزادم من زشادی بیایش افتادم چه خبر بود خلق را زین درد اشک ما را بنخلق رسوا کرد بود پنهان دل طی ده ما پرده ما درید دیده ما در تردید بت پرستی ایکه یک چند بت پرستیدی بوئے صدق سداد نشیدی چند روزے خدائے ما پرست بنگر آن نور را که اینجا است کورچون کور را نماید راه غرفه چون غرقه را بگیرد دست بر در او کیسے زبان نکند باش زان سان که سر کر انگری از خودش بهتر و نکو شمری ا دست آنکس که او سبک باریست سر چه دارم برائے او بد ہم تن و جانان رضائے اور بدیم است در نقش عیب سیب نبی که نگردد عیان بیک تھے سالہا خون خورد کے در راه تا شود از عیوب خود آگاه شرط دیگر لعزلت این آمد که دل تو بیج اسرا گرچه مانی سنجلوتے جاوید نکنی آرزو سے خالد و زید عزات گوش بست که ماندن از فضولات دور تر ماندن قصہ ہائے زمانہ نشنیدن ہوئے اوہام نحس نمیدن عزلت چشم بست پوشیدن هر چه نادیدنی است نادیدن