دُرّ مکنون — Page 31
۳۱ I مردک ناخوش است آن مردان که تا بد سر از محبت یار اینجهان است مثل مرداری چون سگان ہر طرف طلب گار ہے هر یک از حرص میزند دندش چون سگان میخورند هیچندش آخر الامر میکنند کنار و از همه بازماند این مروار همه با جان زینید خلق مجهان من بتونه نده بو بهم بجان عمر ضائع برفت در اختیار زین پس دست ناو دامن بار اسے فراموش کردہ حب وطن در گرفتہ ہمیرے مسکن سر گفتار ما مجازی نیست باز کن دیده کین بازینی ست نیست سالها ما گر از جان دیدیم تا شب روئے دستان میدیم گدازِ سالہا چون فلک به گشتیم تا فلک دار دیده و گشتیم سر پیوند من ندارد دوست بنجم و مختم سپاردو دوست و چون بیاید مرا شکیب مرا که بتر ساندم به هر آن یاد ہمہ تن صیم و خباشت و شر خود ندانم به نفس خویش سبز شد سی نفس نیچ کاره من گری بخشد کدام چاره من اسے بہا روز ناکہ غم دیدم تانے سے آن صنم دیدم ریستی آن صنم رو دل من خون شد و ز دید کنید تا مرا بوئے زان نگار رسید H 2 میشه و راہ دل بجانا نے لیک چون خون شود دال بنانے کنند اند غم و مصیبت من و انچه برمن رود ز گفت من بر چهار چین تاثر بینیم بہ دارہوئے در خدا بینیم مناجات