دُرّ مکنون — Page 201
غزل نخواهم تاختن سر از حکم حضرت عالی نسوز اے دل اگر سوزی نبال ایجان گرانی خار فرمود در قرآن که در روزیکه جانگاه بیا ساید همان نفسی که از حشرت بو خالی غزل | اکسیر شد جمالش حال تباه مارا کرد است سیم خالص قالب ماه مارا لطب عمیم دل مردم مرا بخواند هر چند میزند این اختیار راه با را در کوئے دلستان افتاده جان برای دیگر نشان چه باشد اقبال مواجه بارا چن یا رب به جیب چه باشندگان یا راز ماند شاید که دیده باشد و بر گناه ما را سبب غزل 0 طریق ما همه آنست كان طریق رسول کی کہ دین اللبد قصہ مختصر دارد ظفر گفت مرالملحد یکہ اسے فریم مصلح کوش که جنگ وجدال و سر دارد بنتمش که توازن تخم دیوی موشکش پر رشید که باشد ره پدر وارد بین عیسوی تا اپنے مسیحی است هنوز حضرت جیسے سیچ خروارد اگر مہر و وفاتن سند متے ندهیم و حاوی دل ما را که مسیر دارد عننن نگارست به تیز نگاه گشت مرا براستی که زمان کچھ کلا کشت را نے روئے تو آرزو نماند است خبرا ہے کوئے تو بچے کو شاندست را رباعی تویچ ر وصیت تو ہر زبان سخن حرام ہے ذکر تو گفتگو نماندست مرا