دُرّ مکنون — Page 200
سعر آن همه تن چشم در حریم وصال تو چشم و دل همه در بند آب نان داری نه زمیدت که به بندی کمر بحرص و ہوا وگرنه بغرض فلط عمر او دارن باری که گویدت که تو پرہیز گاری آفریخ مدام شاید معنی انہیں جان داری عكزل زمہر بار اگر کو طہور سے نیست ولے چہ غم کہ مہر در فتور نے بیت تمام انجم و خورشید ماه رویدم مال و جمال تو ہیچ نور بے نیست خود این جمال که داری نرم و نفر داستان بجد و جهد بزنان اور ان قصور نیست عزل فرخ مرا دل است فدا بر شمایل دلدار بیجان وست که به دوستم زجان بیزار دریغ و درد که بعد از فراق داشتم که راحت دل و جانم نگار بود نگار بر دعشق و غم و آه و سوز و ناله زار چنان خوشم که یکی از شما باغ و بہار طریق عاشقه و طور ان زمستان را که رمز عشق ندانند مردم شیار غزل خلق و عالم جمله در شور و شراند عشقبازان در مقام دیگر اند گرد لا زین کوچه بیرون نگذریم ہم سگان کوچه از ما بہتر اند عاشقانرا چیست حاجت با دگر دلبران عشاق را خود پرورند غزل خوش کسانیکه در این مرحله جان برند عهد و ندرت که بگردند بهایان بودند رک آن جمله گفتند که بے دلبر بود پیش از مردن خود محو شد اند و مردند اے بخوبی دلبران را سرودی نفت قرة العینین دل ہر دلبر شاه بازان طریقت را شها نیست جزر اتباع تو بال پر سے