دُرّ مکنون — Page 17
18 خواب پاکان بود یکے الہام که زرشور و شراند پاک اندام اسے دو صد سنگ درست افتاد هیچت از جرم خود نیاید باد نام خود را نهاده دیندار ہم نام است نازت ان طرابه کم نه اینچه با نه آمدی فرو برش گرچه میری مجال تلخ و ترش نفس آخر چو میرسد کسی را یاد آرد گذشته پس را از دوچشمم روان شد انها خشک چونت مزاج ماند ہے یار آن سرائیکه رفت زمان جانان مینماید چو خانه ویران یک شمیم یار من بگفت آیاد و جد و حالم گرفت زان گفتار دوست چون نخواندت الفت تو و جان بر آمد شادیت از پوست خویشتن را براند سی نه برار ستر و کتمان طریق خویش بدا بنگر این بد حواس مجنون را شیر را ریخته خورد خون را شرک را ترک کن مسلمان بابیش دیده روشن بنور ایمان باش ا چون خدا چشمه لطف داری ہر گزاسے جان من خیال عند که رود تلخیت بجز این قند ہر که او غرق شد بالجه ذوات در بسیار دا اگر بیافت نجات مرد گر سوئے ذلتے پوید به ندامت تدارکش جوید لیک نامرد خوف بردارد صد خطا ر ا سکے نینگارد آن ندانی که در برا حال بہتر آمده توسط احوال رفق و احسان طریق پیشه ی راه لطف و کرم همیشه گیر